برگی روز خود را در خواب میگذراند. در حالی که خورشید بر برگ میتابید و باد به آرامی بر آن میوزید، آن را بیشتر و بیشتر در خوابی عمیق فرو میبرد. همینطور که روزها میگذشتند و پاییز از راه میرسید، برگ دچار یک کابوس دیوانهوار و فراموشنشدنی شد، کابوسی که این برگ هرگز آن را فراموش نخواهد کرد.