این روز بسیار خاص سال بود: روز ولنتاین. کیت و کتی در کلاس بودند و کتی تمام مدت کلاس را در رؤیاپردازی میگذراند و تصور میکرد که کارل چه چیزی برای او تدارک دیده است. او میدانست که کارل برنامهای دارد، چون به او قول داده بود که اولین ولنتاینشان خاص خواهد بود. او میخواست حواسش را جمع کند، اما میتوانست به خودش اجازه دهد یک روز در سال کاملاً حواسش پرت باشد. در طول کلاس، کیت یادداشتی از یک ستایشگر مخفی دریافت کرد و لبخندی خجالتزده روی صورتش ظاهر شد، در حالی که سرخ شده بود.